دلم تنگ است براي تو از من دوري و به من نزديک صدايت را نميشنوم اما احساس مي کنم بو دنت را و همين بهانه زنده بو دن من است فاصله هاي مجازي مرا از تو دور ساخته ولي تو چنان به من نز ديکي که خويشتن را با تو يکي ميبينم با اينهمه که هميشه رود مهر بانيت به درياي مواج دلم روانه است باز هم دلم براي تو تنگ است و هر سازي که ميبينم بد آهنگ است مباد انروز که دل از من بستاني وباور بهاريم را خزان گرداني
نه هرگز در قاموس بخشايش تو چيزي جز شکو فه هاي مهر نميرويد
بضا عت اندک و قلم قاصر از ثناي تو


