جمعه آخر ماه مبارک رمضان نزدیک بود مادرم تصمیم گرفتن یک عده از فامیل را برای افطار دعوت کنن از یک هفته قبل شروع کردن به دعوت چندین مرتبه در طول هفته یادآوری می کردن که جمه مهمون داریم در طول هفته مدام به یاد مهمونی روز جمعه بودیم اینکه چکار کنیم چی بپزیم چجور پذیرایی کنیم و خلاصه از اینجور کارا بالاخره شب جمعه رسید مادر از روز پنج شنبه شروع کرد به تدارک دیدن و یک مقدار از کارها رو همون شب انجام دادیم خلاصه روز جمعه رسید چشمتون روز بد نبینه مامان از همون سحر خوابش نمی برد ولی من که رفتم زیر پتو و با وجود سر و صدای زیاد یک کمی خوابیدم ولی دیگه طاقت نیاوردم بلند شدم و شروع کردم به کار کردن از صبح ساعت 8 تا 6 بعد از ظهر که موقع افطار بود کزت بودیم و خلاصه همه جور کاری کردیم که به مهمونا خوش بگذره همه جور امکانات راحت رو در اختیار مهمونا قرار دادیم که با دل راضی از منزلمون خارج بشن تمام سعی و تلاشمون رو کردیم که بهترین غذا رو درست کنیم پدرم رفتن خرید و بهترین میوه و تنقلات را تهیه کردن خانه رو آب و جارو کردیم تا اینکه ساعت نزدیک به 6 شد اونموقع خودمون رو هم مرتب کردیم و نشستیم به انتظار تا مهمونا بیان وقتی نشسته بودیم به انتظار پدرم گفتن یعنی حالا کسی میاد همه با هم جواب دادیم مگه میشه نیان اینهمه دعوت کردیم اینهمه کار کردیم از صبح تا حالا مگه میشه نیان همه با اطمینان جواب دادیم حتما میان در اون لحظه و در اوج خستگی یک لحظه به خودم اومدم و با خودم گفتم برای اومدن یک سری مهمون عادی از صبح تا حالا این همه فعالیت کردیم و به انتظار بودیم اگه حتی فقط یک جمعه از صبح تا عصر خودمون را برای ظهور آماده کنیم و در انتظار آقا امام زمان عج بنشینیم حتما ایشان خواهند آمد و مطمئنا اونروز روز ظهور اون حضرت خواهد بود به امید جمعه ای که همه با هم برای ظهور امام زمان عج آماده باشیم
لينك مطلب | نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/08
ساعت
10:49 توسط
نسیم مهدی
|